وارد كتابفروشي مي شوم.اين بار پيشنهادي براي خريد در كار نيست.و اتفاقا نكته ي جالب همينجاست و مي دونم كه پيشنهاد ي كه بايد به من داده بشه داده خواهد شد.نه از كسي و نه از منبعي،پيشنهاد نجواي درون.
از كنار قفسه ها قدم مي زنم،خودم هم دقيق نمي دونم به دنبال چي مي گردم.كتاب هاي آشنا(كتاب هايي كه خوانده ام و قرار بوده بخوانم،با دست،با رنگ،با بو خودنمايي مي كنند.)
امروز هوا گرفته بود و من از صبح منتظر بارون بودم.
كفش هاي خانم ميانسالي كه كنارم ايستاده چند لحظه از فكر كتاب بيرونم مي كند،آرام سرمو بلند مي كنم.چهره به طرز غريبي آشناست .رويم رو به سمت قفسه ي كتاب هاي فرانسوي بر مي گردونم.اشعار فرانسوي.اسم شاعر را قبلا نشنيده ام ولي شايد پيشنهاد امروز همين باشد.چيزي بهم مي گه بيشتر دقت كن.خم مي شوم تا رديف هاي پاييني جلو چشمانم بيايند.كمر دردي كه از خواب ناميزون ديشب به سراغم اومده و سينوس هاي چرك كرده ام زياد دولا نگه ام نمي داره.
سرپا مي ايستم و دوباره به خانم ميانسال نگاه مي كنم كتاب دوبليني ها ي جيمز جويس را ورق مي زند و تا اسم جيمز جويس را مي بينم كتاب را مي بندد و در قفسه مي گذارد.بر مي گردم به سمت كتاب هاي روي ميز.مرگ در مي زند وودي آلن را مي بينم.عقايد يك دلقك هم همينطور.صدايي از پشت سر تنمو مي لرزونه.
-آ...ببخشيد.
بر مي گردم با مكث مي گم:
-بله...
تو چشمانم خيره شده است:
-شما...آقاي...آقاي توكلي هستيد؟
مطمئن شدم كه قبلا هم رو ديديم.
-بله...همديگرو مي شناسيم؟معذرت مي خوام.
نمي دونم چرا معذرت مي خوام!
-آه...بله...من سحرناز هستم.دوست همسر كامران جان.
عرق سردي از پيشانيم سرازير مي شه.پارسال قبل از تابستون رو به ياد مي آرم.كرج...امامزاده طاهر...كبوتر روي سنگ قبر محمود جلوم با پرهاي خونين پرواز مي كند...و بعد تصويري از شامي كه توي اون رستوران زيرزميني در مهرشهر خورديم.و بعد صحبت راجع به سلينجر،بوكوفسكي،كولويتز و حتي آندره برتون.
بي اختيار دستانم در جيب باروني ام مي رود.نمي دونم چرا منتظر مي شوم تا الان كامران با خانمش از پله ها پايين بيايند.
به خانمي حدودا چهل ساله كه رو به رويم با يك كتاب زرد رنگ كه حتي حدس هم نمي توانم بزنم چه كتابي است،ايستاده است نگاه مي كنم.نگاهم قفل شده است.
صداي باران شديدي كه شروع شده داخل كتابفروشي مي پيچد... .
+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت
15:45 |