تبليغاتX
(حكايت هايي كه هيچ وقت نگفتم)UNTOLD TALE
چند پست قبل بود که بخشی از داستان دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم را گذاشتم و صحبت کوتاهی کردم که نشون داد که چقدر صحبتش ملموس بود....

 J.D.Salinger

از زمانی که نزدیک سه سال پیش برای اولین بار "ناتور دشت" رو خوندم نه با هولدن...بلکه با کلمات...با فضا...با صحبت ها...آنقدر خوب ارتباط برقرار کردم که احساس می کردم سلینجر همینجاست و داره باهام حرف می زنه...می دونست غمگینم و دلداریم می داد.

نمی تونم از این مساله بگذرم و اعتراف نکنم که توی دورانی که اصلا حال و روز خوشی نداشتم طی یک مدت حدودا یک ساله این سلینجر و کتاب هاش بود که جلوی چشمانم حرکت می کردند.

خبر مرگ سلینجر بیشتر از اینکه غمگینم کنه شوکه ام کرد.

"چهارشنبه تو کورنیش مرد."


دیوید لیواین این تصویر را حول و هش سال ۱۹۸۴ کشید.خیلی ها سلینجر را در همین حد می شناختند.مثل یک سایه...

خالی از لطف نیست که بگم دیوید لیواین هم در حدود یک ماه قبل از دنیا رفت.کسی که صحبت در موردش زمان و فضای زیادی می طلبه.

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 و ساعت 23:38 |

Henri Cartier bresson

وقتی پای کسی به میان میاد.هیجان زیادی هم به میان می آد.
اینکه رابطه چطور پیش می ره،چه فراز و فرود هایی خواهد داشت،چه صحبت هایی زده خواهد شد،همگی به نوبه ی خودش،هیجان انگیز و جالب هستند.اونقدر که گاهی اوقات با کمال میل به دنبال یک رابطه ی نو می گردی.
رابطه شکل می گیره و روزهای رابطه شروع می کنه به حرکت در اومدن.همینطور که روزها می گذره انگار احساس می شه یک جای کار ایراد داره،البته اینطور نیست.نباید هم باشه ولی به نظر اینطور میاد.اینجوری حس می شه که دیگه اون لبخند ها،لبخندهای قدیم نیست،صحبت ها به دلنشینی گذشته نیست،دست ها مثل قبل گرما نداره.جوری که به این فکر می افتی که کجای این تندیس داره نابود می شه!
دوست ندارم اینو بگم ولی تو خیلی از رابطه هامون این مساله حس می شه.چیزی که خیلی خطرناکه...خیلی مهمه که هر دیدار مانند دیدار اول باشه...خیلی مهم...

قصدم این بود که صحبتی از "چونه تومو" رو ضمیمه ی این مطلب کنم ولی متاسفانه منبع،که کتاب "هاگاکوره" باشه داخل آتلیه ام جا مونده و گمون می کنم فردا زمان مناسبی باشه که ضمیمه ی مورد نظر رو به این مطلب وصل کنم!

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در پنجشنبه یکم بهمن 1388 و ساعت 1:31 |

WHEN TRUMPET BLOWS-M.HOSSEIN TAVAKOLI

وقتي كه ترومپت شروع به نواختن مي كنه...همينطور كه مي شنويد،چشمانتونو ببنديد...

چشمانتونو ببنديد و شاهد باشيد...

 

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 18:47 |
محمدحسين توكلي

وارد كتابفروشي مي شوم.اين بار پيشنهادي براي خريد در كار نيست.و اتفاقا نكته ي جالب همينجاست و مي دونم كه پيشنهاد ي كه بايد به من داده بشه داده خواهد شد.نه از كسي و نه از منبعي،پيشنهاد نجواي درون.

از كنار قفسه ها قدم مي زنم،خودم هم دقيق نمي دونم به دنبال چي مي گردم.كتاب هاي آشنا(كتاب هايي كه خوانده ام و قرار بوده بخوانم،با دست،با رنگ،با بو خودنمايي مي كنند.)

امروز هوا گرفته بود و من از صبح منتظر بارون بودم.

كفش هاي خانم ميانسالي كه كنارم ايستاده چند لحظه از فكر كتاب بيرونم مي كند،آرام سرمو بلند مي كنم.چهره به طرز غريبي آشناست .رويم رو به سمت قفسه ي كتاب هاي فرانسوي بر مي گردونم.اشعار فرانسوي.اسم شاعر را قبلا نشنيده ام ولي شايد پيشنهاد امروز همين باشد.چيزي بهم مي گه بيشتر دقت كن.خم مي شوم تا رديف هاي پاييني جلو چشمانم بيايند.كمر دردي كه از خواب ناميزون ديشب به سراغم اومده و سينوس هاي چرك كرده ام زياد دولا نگه ام نمي داره.

سرپا مي ايستم و دوباره به خانم ميانسال نگاه مي كنم كتاب دوبليني ها ي جيمز جويس را ورق مي زند و تا اسم جيمز جويس را مي بينم كتاب را مي بندد و در قفسه مي گذارد.بر مي گردم به سمت كتاب هاي روي ميز.مرگ در مي زند وودي آلن را مي بينم.عقايد يك دلقك هم همينطور.صدايي از پشت سر تنمو مي لرزونه.

-آ...ببخشيد.

بر مي گردم با مكث مي گم:

-بله...

تو چشمانم خيره شده است:

-شما...آقاي...آقاي توكلي هستيد؟

مطمئن شدم كه قبلا هم رو ديديم.

-بله...همديگرو مي شناسيم؟معذرت مي خوام.

نمي دونم چرا معذرت مي خوام!

-آه...بله...من سحرناز هستم.دوست همسر كامران جان.

عرق سردي از پيشانيم سرازير مي شه.پارسال قبل از تابستون رو به ياد مي آرم.كرج...امامزاده طاهر...كبوتر روي سنگ قبر محمود جلوم با پرهاي خونين پرواز مي كند...و بعد تصويري از شامي كه توي اون رستوران زيرزميني در مهرشهر خورديم.و بعد صحبت راجع به سلينجر،بوكوفسكي،كولويتز و حتي آندره برتون.

بي اختيار دستانم در جيب باروني ام مي رود.نمي دونم چرا منتظر مي شوم تا الان كامران با خانمش از پله ها پايين بيايند.

به خانمي حدودا چهل ساله كه رو به رويم با يك كتاب زرد رنگ كه حتي حدس هم نمي توانم بزنم چه كتابي است،ايستاده است نگاه مي كنم.نگاهم قفل شده است.

صداي باران شديدي كه شروع شده داخل كتابفروشي مي پيچد... .

 

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 15:45 |

Dream

It is a good viewpoint to see the world as a dream. When you have something like a nightmare, you will wake up and tell yourself that it was only a dream. It is said that the world we live in is not a bit different from this

نقطه نظر خوبیست دیدن عالم به مثابه یک رویا. آنگاه که چیزی چون کابوس بر تو حادث گردد بیدار می شوی و به خود می گویی که این فقط یک خواب بود. گفته می شود دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم نیز چیزی از این دست است.*

*"Yamamoto Tsunetomo,"Hagakure: The Way of the Samurai

***

كتاب دوست بازيافته نوشته ي فرد اولمن با ترجمه ي مهدي سحابي مدت زيادي اه كه توسط نشر ماهي چاپ شده...پيشنهاد مي كنم بخونيدش.

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 19:51 |