درسته كه هنوز هم قضيه ي سربازي بخشي از افكارم را مخدوش مي كنه ولي جدا ديگه حال و حوصله ندارم كه در موردش فكر كنم.
فردا يعني سه شنبه صبح بايد خودم را به پادگاني در حوالي اتوبان خاوران معرفي كنم.هيچ چيزي از بعدش نمي دونم...واقعا نمي دونم چه خواهد شد...

دارم خودم را در جرياني قرار مي دهم كه من را داره با خودش مي بره.وقتي توي يك قايقي باشي و ندوني كه جريان رودخانه كجا میبردت...هم مي ترسي و هم هيجان زده مي شي.من هم الان هم هيجان زده ام هم وحشت زده...اين مدت نتوتستم درست و حسابي به وبلاگم برسم.نمي خواهم بگم كه سرم شلوغ بوده، ولي نمي تونستم زياد سمت وبلاگم بيام و يك پست جديد و...
زمان مي گذره...آدم ها بزرگ مي شوند...
من جديدا به يك نتيجه اي رسيدم و اون هم اينه كه اتفاق در اكثر اوقات چيز خوبي اه!و اگر اتفاقي نيافته زندگي خيلي كسل كننده مي شه...
خیام می فرماید :
درياب كه از روح جدا خواهي رفت/در پرده ي اسرار فنا خواهي رفت
مي نوش نداني ز كجا آمده اي/خوش باش نداني به كجا خواهي رفت
الان هم حقیقتشو بخوایید تمرکز زیادی برای نوشتن ندارم...حتی مطمئن نیستم قبل از رفتنم بتونم در دفتر وقایعم چیزی بنویسم...





