تبليغاتX
UNTOLD TALE

looking at the circus

Looking at the circus,Budapest,1920

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 10:48 |

Marcel Capille By M.Hossein.Tavakoli

مارسل كاپيل(Marcel Capille) رو قبل از سربازی ام طراحی كردم.اول قرار بود كه فقط به عنوان كاراكتر اصلی در يك سری داستان كه تو ذهنم بود و قرار بود بنويسم حضور داشته باشه اما بعد تر با صحبت هايي كه با يكي از دوستانم كردم به اين فكر افتاديم كه مي تونيم مارسل رو از حالت کاراکتر كتاب خارج كنيم و در يك فيلم انيميشن هم ازش استفاده كنيم... .

يك پسر پر انرژي كه مي خواهد از حقيقت خيلي چيزهايي كه دور و برش وجود دارند در حركت اند و حتی ايستاده اند،سر در بياره... .

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 14:40 |

paris street,rainy day by Gustave Caillebotte

كم كم داره هوا خوب مي شه...وقتي هوا مي گيره من مي دونم كه روزم خيلي با روزهاي ديگه فرق مي كنه...وقتي هوا باروني اه طعم صداي ترومپت و پيانو خيلي راحت تر زير زبونم مي چرخه...حس عجيبي اه واقعا...كه مي دونم بعضي هاتون مثل من ممكنه اين حس رو تجربه كنيد ولي ندونيد كه چه اسمي مي شه روش گذاشت...بهتره دنبال اسمش نباشيم...دستامونو بكنيم تو جيبامون...و بگذاريم همينطور كه شوپن مارش عزاش رو مي نوازه قطره هاي بارون زمين رو برق بندازه....

 يكي از مسائلي كه بيشتر از هر موقع ديگه اي در فصل خزون و زمستون به سراغم مي آد مساله ي تنهايي اه.كنار اومدن با تنهايی...منظورم اينه كه ممكنه در طول سال همه ی روز هام رو بتونم به تنهايی بگذرونم ولي توي روزهاي باروني و برفي قضيه خيلي فرق مي كنه،نمي تونم انكار كنم كه تنهايي زير بارون قدم زدن يك خوشي غريبي داره ولي گاهي اوقات ترجيح مي دم اين خوشي غريب رو نداشته باشم و به جاش كسي باشه كه بتونم حرف هام رو باهاش در ميون بگذارم و بتونم لذت حس كردن بوي علف خيس خورده و خاک نم دار رو باهاش تقسيم كنم.اين در ميون گذاشتن حرف ها مخاطب خاصي رو مي طلبه كه هركسي مي تونه براي خودش تصوري از اون مخاطب داشته باشه.خيلي خوبه كه كسي باشه كه بتونه تو رو بفهمه...تمام و كمال...البته اين شايد خيلي ايده آليستيك باشه مي دونم ولي خب وقتي كسي كه كنارت قدم مي زنه بتونه به معناي واقعي بهت انرژ‍ی مثبت بده اون موقع است كه از تك تك لحظاتت حتي از هم زدن پلك هات هم لذت مي بری ...


 از اين به بعد سعي مي كنم هر چند وقت يك بار يك پيشنهاد بدم.يك پيشنهاد از هر نوعي كه بشه با افتخار بشه در ويترين پيشنهادات گذاشتش...

پيشنهاد اين دفعه يك موزيك مشهوره...يك ترانه ي خيلي دل انگيز...besame mucho كه اولين بار خانم  کونسوئلو ولازکوئز (Consuelo Velazquez) به دنیا آوردش و بعد خواننده هاي زيادي مثل دين مارتين،فرانك سيناترا،الويس پريسلي،نات كينگ كول يا حتي گروه لوس پانچوس و دومینگوی مشهور اجراش كردند.اگر تونستيد و علاقه مند بوديد مي تونيد اين ترانه كه به حال و هواي اين روز ها هم نزديك هستش رو دانلود و بشنوید.

اين هم دو لینک کمکی كه بتونيد اطلاعات بيشتري در مورد این ترانه به دست بياريد.

به بهانه درگذشت یک ترانه سرای لاتین

Besame mucho

 

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 22:45 |

 سربازي محمدحسين توكلي

وقتي داخل جريان ناخوشايندي قرار مي گيری...آرزو مي كنی كه هر چه زود تر از دستش راحت بشی.خب اين يك حقيقته كه هيچ كسی دوست نداره در شرايط سختی قرار بگيره و با لباس فلزی زير رگبار و رعد برق قدم بزنه!

ولي همانطوری كه مشخصه تجربه چيز خوبی اه.به شرطی كه تجربه باشه!منظورم اينه كه لباس فلزی و رعدوبرق باعث نشه كه برق بگيردتت و از اين دنيا خداحافظي كني...اگه بتونی و بری يك پناهگاه پيدا كني اونوقته كه وقتي آسمون غرش ها تمام شد به خودت مي گی كه "واقعا شانس آوردم!".و اونوقته كه اگه يك روزی سرتو داخل يقه ي بارونی ات كرده باشي و داری به یکی از آهنگ هاي چت بيكر گوش می دي به آسمون كه نگاه مي كني و آن روز سخت را به ياد مي آري و به خودت افتخار مي كنی كه تونستی جون سالم به در ببري و به معناي واقعی حالا مي تون از قطره های باران كه خيابان را براق تر از قبل كردند لذت ببري.

حالا من بارانی تنمه و دارم زير باران قدم مي زنم...4 ماه و خرده اي زير رعد و برق ها و آسمان غرش ها دنبال يك پناهگاه گشتم و با تلاش زياد پيداش كردم.

سربازی من ديگه تمام شد...تو اين مدت اتفاق هاي زيادی برام افتاد...و حالا...حالا كه تا چند روز آينده به طور كل سربازی براي من تبديل به يك تجربه مي شه مي تونم بگم كه تجربه ی خوبی بود.در واقع يك رخداد بد و يك تجربه ی خوب!

من نتونستم بيشتر از اين تحمل كنم و بعد از يك ماه تلاشم نتیجه داد و معافيت پزشكی گرفتم.مجبور شدم معافيت پزشكی بگيرم و چند ماه باقي مونده را به سطل آشغال بندازم.بيشتر از اين خدمت برای من مي تونست مريضی بزرگي هديه بياره كه درمانش به اين راحتی ها امكان نداشت.

به هر حال ديگه بايد كم كم از حال و هواي اون روزهای خارج از منطق و بي معنی كه در عين تفاله بودن(برای لحظاتی که به عنوان لحظه ی حال تجربه می کردم) در جايگاه يك تجربه تبديل به جواهراتي گرانبها مي شوند خارج بشوم و به فكر شروع دوباره ی زندگی ام باشم...


در ضمن از همه ي دوستان كه تو اين مدت با حرف ها و انرژي هاشون باعث تسكين حال ناخوشم شدند ممنونم.


*برگرفته از رباعی خیام

این غافله عمر عجب می گذرد     دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری     پیش آر پیاله را که شب می گذرد

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 15:12 |

چند شب پيش بازداشتگاه بودم...

فقط به خاطر نشستن...نشستن زماني كه بايد كار مي كردم...

خيلي وقته كه اينجا نيامدم...نمي دونم چند نفر واقعا نگرانم شدند...

دو ماه و خرده اي پيش بود كه نوشتم دارم مي روم،حالا دو ماه و خرده اي از سربازي من مي گذره...

توي چند خط واقعا نمي تونم بنويسم كه چي به من گذشت،چه بلاهايي سرم آمد،چه كارهايي كردم كه تا قبل از اون فكر انجام دادنش هم آزارم مي داد(مثلا نگهباني يا پاسداري و يا حتي تيراندازي!)

دوران آموزشي من در يگان ويژه،يگان دوم گذشت و شانس بزرگي كه آوردم اين بود كه من يك سرباز آموزشي توي آن پادگان لعنتي بودم و الا مجبور بودم(مجبورم مي كردند!) كه باهاشون به ماموريت بروم و با سپر و سيم و چوب به جان مردم بي گناه بيافتم!همونطوري كه خيلي از سرباز هاي ديگرو مجبور كردند و بعضي ها با كتف هاي در رفته و سر هاي شكسته برگشتند!

خدارا شگر جدا كه من سرباز آموزشي بودم...

بعضي ها مي گويند سربازي خاطره ي خوبي تو زندگي آدم ها به حساب مي آد،مي گويند دوران سربازي دوران شيرين ايه...ولي به نظر من اصلا اينطور نيست...حداقل تا زماني كه خودت يك سربازي اينطوري نيست...حالا شايد يك سال بعد بگم دوران سربازي ام دوران جالبي بود ولي حالا كه سربازم هيچ وقت اين حرف را نمي زنم!

تو اين مدت از چند تا جمله و كلمه به شدت متنفر شدم:

سركار...برپا...بشين...به خط شيد...بيا سر آمار...بدو رو بيا...

وقتي دوران آموزشي ام تمام شد خيلي به خودم افتخار مي كردم...درسته كه من تا تونستم به قول بچه ها "پيچيدم!" و چند روزي را با يكي از دوستام در حال اجراي "طرح لباس پلنگي" كه خودم به سرگروهبان واحد پيشنهاد داده بودم روي ديوار سر در آسايشگاه خودمون و آسايشگاه درجه دار ها بوديم و حتي با اينكه آنجا تجربه ي گچكاري هم در كارنامه ي كاري ام رفت و يا اين كه توانستم يك مجموعه ي خيلي خوب از طراحي هايي كه از سرباز ها كشيدم درست كنم ولي دوران آموزشي با تمام تلاشي ها كه كردم نتونست جزو دوره اي از زندگي من قرار بگيره!يعني حتي نتونستم اسمشو خاطره بگذارم-كه شايد بعدا اينكارو بكنم.

حالا هم اين دوره ي سربازي خيلي زود تمام مي شود(حداقل 3 ماه ديگه) چرا كه توانستم از قوانين جديد استفاده كنم و از خدمتم 13 ماه كسر كنم...

من الان سرباز ستاد فرماندهي كل ناجا ام...شايد بدانيد كه نزديك ونك اه و من مي تونم يك ربعه از خونه تا آنجا بروم...دوران عجيبي را دارم مي گذرونم...حقيقتا عجيب...

چند وقت پيش موقع برگشتن به خانه وقتي راننده از حال نه چندان خوبم با خبر شد جمله اي بهم گفت كه واقعا تكانم داد:

"خوشبختي رسيدن به خواسته ها نيست،خوشبختي لذت بردن از داشته هاست."

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 21:55 |