تبليغاتX
UNTOLD TALE

UNTOLD TALE

UNTOLD TALE

درسته كه هنوز هم قضيه ي سربازي بخشي از افكارم را مخدوش مي كنه ولي جدا ديگه حال و حوصله ندارم كه در موردش فكر كنم.

فردا يعني سه شنبه صبح بايد خودم را به پادگاني در حوالي اتوبان خاوران معرفي كنم.هيچ چيزي از بعدش نمي دونم...واقعا نمي دونم چه خواهد شد...

دارم خودم را در جرياني قرار مي دهم كه من را داره با خودش مي بره.وقتي توي يك قايقي باشي و ندوني كه جريان رودخانه كجا میبردت...هم مي ترسي و هم هيجان زده مي شي.من هم الان هم هيجان زده ام هم وحشت زده...اين مدت نتوتستم درست و حسابي به وبلاگم برسم.نمي خواهم بگم كه سرم شلوغ بوده، ولي نمي تونستم زياد سمت وبلاگم بيام و يك پست جديد و...

زمان مي گذره...آدم ها بزرگ مي شوند...
من جديدا به يك نتيجه اي رسيدم و اون هم اينه كه اتفاق در اكثر اوقات چيز خوبي اه!و اگر اتفاقي نيافته زندگي خيلي كسل كننده مي شه...

خیام می فرماید :

درياب كه از روح جدا خواهي رفت/در پرده ي اسرار فنا خواهي رفت

مي نوش نداني ز كجا آمده اي/خوش باش نداني به كجا خواهي رفت

الان هم حقیقتشو بخوایید تمرکز زیادی برای نوشتن ندارم...حتی مطمئن نیستم قبل از رفتنم بتونم در دفتر وقایعم چیزی بنویسم...

  


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:55  توسط محمدحسین(الیاس) توکلی  | 

چند وقتی می شه که داخل آتلیه ی جدید مستقر شدم و می فهمم که داشتن جایی که آدم بتونه با خیال راحت کاراشو داخلش انجام بده چقدر غنیمته!

محمدحسین توکلی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:5  توسط محمدحسین(الیاس) توکلی  | 

هدیه ای برای دوستان و دشمنان.

نوروز مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:6  توسط محمدحسین(الیاس) توکلی  | 

pearce sisters

شاید مشکل من اینه که وقتی مدتی از جایی،فضایی یا حالتی دور می شوم دوست دارم با یک حرکت شگفت انگیز برگشت خودمو اعلام کنم.همین مساله باعث می شه که مدت زیادی به دنبال آن حرکت شگفت آور بیافتم تا بتونم همه را شگفت زده کنم.در مورد مساله ی نوشتن این "پرابلم" را با دفتر وقایع یا همون دفتر خاطراتم هم دارم...ممکنه مدت زیادی ازش دور باشم و نتونم نوشته ی خارق العاده ای یا حتی لحظه ی سحر آمیزی به دستم برسه تا شروع کنم و شروع کنم...

تو این روزها که نبودم موفق شدم یک "استودیو" یا به قول بعضی ها "کارگاه" و یا "آتلیه" ی کوچکی بر ای خودم تهیه کنم و درش مستقر بشم.می دونم که روزهای بسیار خوبی در استودیو ی کوچکم خواهم داشت.حالا خیلی راحت تر از قبل به موسیقی گوش می دم،فیلمی می بینم،قهوه ای می خورم،طرحی می کشم،کتاب می خونم و فکر می کنم.

جدا از این،چند روز خیلی خوبی که در مدت نبودنم در فضای وبلاگی گذروندم روزهای حین فستیوال انیمیشن تهران بود.چند روز پشت سر هم تا تونستم انیمیشن دیدم،روزهایی که شاید به مرز 10 ساعت تماشای انیمیشن هم خودمو رسوندم و بارها هیجان زده شدم.از بودن بعضی ها در سالنی که فیلم می دیدم به قول هولدن افسرده شدم و دیدن بعضی دوستانم خوشحالم کرد.

از فراوان انیمیشن ای که چشمانم و گوشهایم و مغز و گاهی لب ها و دست هایم(موقعی که زیر لب تحسینشون می کردم و یا با دست زدنم شدت لذت بردنم را نشون می دادم)باهاشون بودند.چند انیمیشن به شدت دلپذیر دیدم:

خواهران پیرس که ساختار خیلی جذاب و معرکه ای داشت و پرداخت بی نظیری هم مکملش بود،"بتی خفته" که فانتزی عجیبش حسابی منو میخکوب کرده بود و "ماسترو" یا "رهبر ارکستر" که در لحظه ی آخر نه تنها من بلکه همه ی جشنواره را شوکه کرد یا حتی فیلم "اسخیزن" که ایده ی خاص و فلسفه ی غریبی داشت فیلم هایی بودند که نشون می داد هنوز هم انیمیشن در حال نفس کشیدنه... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:22  توسط محمدحسین(الیاس) توکلی  | 

claude monet

کلود مونه از اون دسته فیگور هاست که وحشتناک با کارهاش منو هیجان زده می کنه...و همچنین از آن دسته فیگورها که همیشه دوست داشتم حتی یک روز هم که شده زیر دستشون کار کنم... .گاهی اوقات فکر می کنم اگر شهامتی را که مونه در قلم زدن داشت،هر کسی در ورزشی مثل بوکس داشت هیچ حریفی برایش پیدا نمی شد.

claude monet water lilies

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:23  توسط محمدحسین(الیاس) توکلی  | 

Locations of visitors to this page