تبليغاتX
UNTOLD TALE

مسیرش حسابی وحشتناک بود...از میدون فرهنگ تا اونجا پیاده رفتم...خیلی وقت بود طرف های اوین نرفته بودم.زیر پل نمیدونم چی چی واقعا غریب بود.احساس کردم زلزله اومده...واقعا زلزله اومده بود...یه تل خاک اینور یه دونه اونور خیابان هم یه جاده ی خاکی بود و همه ی ماشین ها می خواستن سریع تر برن ببینن خونه شون خراب شده یا نه!آخر خیابون شهید کچویی رو ÷یدا کردم،یه ÷ره من رو تا نزدیکای گالری راهنمایی کرد-دستش درد نکنه.-

جای قشنگی بود و حس خوبی به آدم می داد.همون اول استاد رو نزدیکای آلاچیقی که برای ÷ذیرایی بود دیدم که داشت با آقای دهباشی صحبت می کرد.سلاکم علیک کردم و با ذوق و شوق رفتم تو... .

موسیقی ای که ژخش می شد به نظرم خیلی با کارها جور در میومد.هی لذت می بردم!

در اصل اونجا دو تا سالن داشت که سالن دوم که بزرگتر هم بود کارهای تکمیل شده تری رو تو خودش داشت.همون رنگای کم نقص...خط های کاملا رسیده...یه دفتری رو هم خود استاد لطف کرده بودن و درست کرده بودند به اسم ÷شت صحنه که مراحل کشیده شدن یکی از کارهای بسیار خوب توی نمایشگاه بود.

آقای احمدی رو شاید نشناسین،من هم تا قبل از اون شب نمی شناختمش...این آقا اون طوری که گفت و من دستگیرم شد یکی از بزرگترین-ساید هم بزرگترین-آرشیو کارتون و کاریکاتور رو خودش جمع کرده...و اطلاعات خیلی عجیبی از کاریکاتوریست هایی داشت که من تا حالا حتی اسمشونو نشنیده بودم.شماره مو بهش دادم و ازش خواستم که خبرم کنه،اگه جایی مراسمس هست،نمایشگاهی هست که خودش هم میره و با روی خوش قبول کرد.

پسر استاد،رامین هم واقعا آدم جالبی بود یه خرده باهاش حبت کردم . ازش راجع به انیمیشن هایی که ساخته سوال کردم.از استاد خواستم که یه چیزی برام بنویسه یا بکشه که بچسبونم تو دفتر خاطراتم.وتوی دفتر خاطراتم یکی از اون کاراکتر هاش رو که گل هم دستش بود کشید.

بعد از اونجا باید خودمو می رسوندم به سینما فلسطین،برا همین با عکاس سایت www.kurdishcartoon.com رفتیم به سمت انقلاب.پسر خوبی بود و ازم خواستن که اگه می خوام کارامو mail کنم تا توی سایت بذاره.

توی سینما فلسطین هم معطل شدم وقتی دوستمو دیدم آخرین دقیقه های جشنواره بود.از یکی از سالن ها اومد بیرون و با هم رفتیم یه سالن دیگه و من تقریبا یه ربع آخر فیلمی رو دیدم که راجع به مایکل مور ساخته بودند.

ده پونزده دقیقه تونستم از جشنواره استفاده کنم که خیلی مفید بود!

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 0:12 |

گالری باران اقدام به برپایی نمایشگاهی از آثار استاد کامبیز درم بخش با عنوان "دلقک های کامبیز درم بخش" نموده است.
علاقمندان برای بازدید از این نمایشگاه می توانند از 28 مهر الی 10 آبان 1386 از ساعت 10 الی 13 و 16 الی 20 به نشانی: بزرگراه چمران، خ اوین، خ شهید کچویی، شماره 3 مراجعه نمایند.
گفتنی است مراسم افتتاحیه روز جمعه 27 مهر 1386 از ساعت 17 الی 23 در محل یاد شده برگزار می گردد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

خبر از سایت ایران کارتون نقل شده...ارادت خیلی زیادی به استاد کامبیز دارم...واقعا اگه برید حتما چند تا شاهکار دیگه می بینید...به احتمال ۹۰ درصد من برای افتتاحیه می رم اونجا.... .

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 20:59 |

يك عصر ديگه توي اين شهر بزرگ

چرت ترين چيز تو دنيا اينه كه

يك عصر ديگه رو توي شهر بزرگ بگذروني

و با چشماي نيمه بازت ماشين هارو ديد بزني

آدم ها رو با ادا و اطواراشون ببيني

دم به دقيقه به ساعتت نگاه كني

يا تصور كني كه اين يه فيلم بي پايانه

هر چي باشه خودتم توي اون فيلمي

هي به ساعتت نگاه كني

يا با خودت بگي كه توي اون كوله پشتي اه چي مي تونه باشه

یا اون پسره چرا داره پشت گردنشو می خارونه.

باز هم به ساعتت نگاه كني و آرزو كني

كه عصر ديگه اي تو اين شهر بزرگ نموني.

------------------------------------------------------------

این پست رو باید عصر می فرستادم...موقعی که خورشید داشت میرفت....ولی نشد...می تونم خیلی راجع به این لحظه ی عجیب یعنی موقعی که خورشید داره می ره و به نظر مردم دارن ناپدید می شن صحبت کنم....خیلی اسرار آمیزه....سلینجر خیلی خوب این لحظه رو شرح می کنه...البته از نوع نیویورکیش رو...تهران زیاد از این قابلیت ها نداره!

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 20:49 |

چون به این بازی دعوت شدم سعی می کنم خوب بازی کنم...برای چرندگو و مسابقه اش که ازم خواسته هفت راه یا هفت کار یا هفت نوع زندگی را که دوست دارم بنویسم :

از هر سه رندومی هفت تا رو میگم:

1.اول این که دوست دارم برم همه جا رو بگردم...می خوام توی یه گل انقدر نگاه کنم که سرم داد بزنه:"چیه؟می خوای برات حرف بزنم؟!"

2.این که برم فیلم بسازم...عاشقه این کارم...می تونه انیمیشن باشه،چون دیوونه ی این کارم،یا یه مستند باشه راجع به دختر های زیر 10 سال بلوند!یا کوچ پرنده های افسرده!

3.با این که هیچ استعداد تحلیل فوتبال یا همچی چیزی رو ندارم ولی برم پیش سر الکس محبوبم و با هم 5 صبح بریم تمرین و 11 شب بریم خونه!

4.دوست دارم توی یه دهکده زندگی کنم که حدودا 210 نفر توش زندگی می کنن.همه با همیم...از یه مارکت داریم،یه لوازم تحریری،یه دوچرخه سازی،یه کافه...و حسابی زندگی خوبی داریم،با این حال مریض شدن یا بلا اومدن سر یکی از افراد دهکده خلق همه رو تنگ می کنه!

5.برم ببینم کاریکاتوریست معروف "سباستین کروگر" چه جوری این کارا شو اینقدر خوب می کشه.

6.مرز کشورها یه درخت باشه...نمی دنم چه جوری می تونه یه مرز درخت باشه.

7.توی یه کتابخونه عضو شم که به اندازه ی یه خیابون اه و مصتدی اش یه خانومه عینکی اه...تقریبا 40 ساله...که همه ی کتابای اونجا رو خونده یا بیشترش رو.

8.با یه زاهد دوست بشم که دعوتم کنه به کلبه اش توی کوهی که اطرافش جنگله...ازش خیلی چیز یاد بگیرم...و من رو یه زاهد بار بیاره،که یه سری کارایی که قبلا انجام می دادم بعد از اون حالم ازشون به هم بخوره(کارایی که چرت ان!)

9.فروختن کتاب رو خیلی دوست دارم...یک کتابفروشی اه بزرگ داشته باشم...

10.فیلمم اسکار بگیره برم بالای سن و مجسمه رو بزنم تو پیشونی اه مجری...

بیشتر شد..........

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 16:33 |

"لحظه ی حال مهم است،

اگر انسان لحظه ی حال را دریابد نه کار و نه دیگر هدفی برایش می ماند."

این جمله یکی از نکاتی اه که تو فیلم گوست داگ مطرح میشه.نمی خوام راجع به خوب بودن یا بد بودنش،درست یا غلط بودنش چیزی بنویسم...می خوام ببینم نظرتون راجع به این جمله هه چی اه.

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 15:32 |

داشتم به زیر پام نگاه می کردم،یه دریای بی ساحل،در اصل یه دره ی وحشتناک...ترسناک بود ولی با این حال زیبا بود.

کنارم یک دختر و یک پسر که انگار نامزد بودند یا تازه عروسی کرده بودند یا دو تا دوست بودند وایساده بودند و از این حرفای مزخرف عاشقانه رد و بدل می کردن.

سعی کردم بدون اینکه اونها شک کنن نزدیکشون شم،حالا می تونستم حرفاشون رو بشنوم:

دختره می گفت:"عزیزم...اگه الان یه دفعه ای بیافتم تو این دریا تو چی کار می کنی؟"

به طوره حتم پسره احساسی شبیه به احساس قهرمان های داستان های تخیلی بهش دست داد چون تو چند لحظه هیکلش از قبل گنده تر شد،یعنی من اینطوری حس کردم!

یه سکوت مسخره ی کوتاه برقرار شد،پسره چشمش رو دوخته بود به خط افق،آخر سر رو کرد به دختره و گفت:"شنا بلدی؟"دخترم گفت:"نه...هیچی!"پسره هم که هی بیشتر استیل می گرفت گفت:"با این که تو این سرما خوشایند نیست ولی می پرم و نجاتت می دم.

دختره هم نیشش باز شد:"آه...تو فوق العاده ای عزیزم."انگار که از رو نمایشنامه ای چیزی حرف می زنه.

همون موقع دخترک دست پسره رو ول کرد و خودشو پرت کرد تو اون دره ی دلهره آور!همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد،یه ثانیه هم نشد...اول باور نکردم،هر کی بود باور نمی کرد،فقط ناخودآگاه سرم رو آوردم جلو و پایین رو دیدم.

دختره داشت تو هوا دست و پا می زد و می رفت پایین،چشمامو ازش بر نداشتم...دختره افتاد تو آب..

نمیدونستم چه غلطی باید بکنم،آروم سرم رو برگردوندم طرف پسره...پسره ی بیچاره... حتی زحمت نداد یه داد بزنه-با این که داد هم فایده ای نداشت.-هی عقب عقب رفت...انقدر عقبکی رفت که پاش گیر کرد و افتاد زمین.نگاش برگشت طرف من و با یه صدای لرزون طوری که انگار بالای آبمیوه گیری نشسته بالا گفت:"دختر عجیبی اه...!"

انگار داشت گریه می کرد،تو اون حال فقط تونستم این رو بگم:

"دختر عجیبی بود...خیلی هم عجیب...!"

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 13:46 |

یکی از دوستام گفت کارامو بذارم... خیلی از این مرده خوشم می آد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 20:31 |