توی پیاده رو یه پسر خیلی کوچولو دیدم.
که یه کتاب تو دستش بود و جلو چشماش باز بود.پسره هم با عشق ورقش می زد و می خوندش،رفتم طرفش و خم شدم و با اينكه خم شدم ولي هم قدش نشدم.
خيلي كوچولو گفتم:"پسر كوچولو،اون كتابي كه داري مي خوني اسمش چيه؟"
پسره هيچي نگفت.فقط بهم خيره نگاه كرد.گفتم:"كوچولو نمي گي اسم اون كتابي كه تو دستته چيه؟"
يه ذره نگاه كرد...آخر گفت:"مي دوني آقا مامانم رفته يه چيزي از خونه بياره،سريع بر مي گرده."
گفتم:"چه خوب...حالا مي گي اسم كتابه چيه؟"
پسره لبشو جمع كرد و گفت:"الاني هاست كه مامانم مي آد،بهم گفت كه خيلي سريع برميگرده."
قيافه اش واقعا شبيه بچه كوچولو ها شده بود.براي همين صدامو ريز تر كردم-سعي كردم:
"كوچولو...من حتي مامانتو نمي شناسم فقط مي خوام اسم اون كتابي كه داشتي مي خوندي رو بدونم."
شايد نبايد مي گفتم كه مامانشو نمي شناسم چون احساس كردم بغز كرده.
صداش مي لرزيد:"فكر كنم الان تو راه پله باشه،گفته بود كه دو دقيقه هم طول نمي كشه."
نمي تونستم به اين فكر كنم كه بچه هه جيش ميش داره چون صاف...وايساده بود سر جاش!
صدام رو كه ريز كرده بودم،بعد يه جورايي نشستم رو كف پام.گفتم:"مامان دروغ نمي گن،اگه گفته مي آد،مي آد.حالا اسم اون كتابه رو بگو تا مامانت بياد."
كتابو محكمتر گرفت تو بغلش.انگار داشت مچاله اش مي كرد...كتاب بيچاره...
"آقا...اگه مامانا دروغ نمي گن بايد الان ديگه مامانم پشت در باشه.
نمي خواستم كتابه رو حتي از دستش بگيرم يا بكشم،فقط داشتم روي كتابه رو بر مي گردوندم تا بفهمم اسم لعنتي اش چي اه...دستم رو خيلي آروم بردم طرف پسره...رفت عقب...
مامانش دروغ نگفته بود.چون همون موقع درو باز كرد...كتاب لعنتي...
پسره زد زير گريه...روش رو كرد به مامانش و زار زد،نمي دونم...داد زد:"مامان...اين آقاهه مي خواست منو با كتابم بدزده........... ."
+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت
22:27 |