تبليغاتX
(حكايت هايي كه هيچ وقت نگفتم)UNTOLD TALE

ديروز روز ولنتاين لعنتي بود.........!

-----------------------

كار براي "شاوال" اه.

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 20:7 |

نمایشگاه حسن حاضر مشار چند روز پيش در گالري آشيان نقش و مهر افتتاح شد.

و حقيقتا حسابي افسوس خوردم و غصه خوردم.كه چرا اين هنرمند بزرگ را نمي شناختم.

هنرمندي كه توسط استاد عزيزم كامبيز درم بخش در اوايل 80 سالگي اش كشف شده.هنرمند خود آموخته اي كه كارش نسبت به يكي از جمله هاي معروف پابلو پيكاسو بي ربط نيست:

"وقتي به سن اينها(كودكان) بودم،مي توانستم مثل رافايل طراحي كنم.اما يك عمر طول كشيد تا توانستم مثل اين ها طراحي كنم."

حسن حاضر مشار هنرمندي اه كه دنيايش را زير پل كريمخان با ديگران تقسيم مي كرد.مردمي كه گاه كارهاي او را مي خريدند و مي رفتند.(مي رفتند.)

اما استاد درم بخش طي مراحل مختلف آثار او را خريداري  و به نوعي جمع آوري و سازمان دهي كرد و بعد از آن تعاليمي هر چند خودماني و به موقع را به ايشان داد.در نمايشگاه هايي كه ترتيب داده شد، افرادي مثل استاد عباس كيارستمي،استاد محمد احصايي و حتي از سفارت فرانسه و به كل غير ايراني ها(كه علاقه ي بيشتري نشان داند) كارهايش را خريدند و جلوه اي ديگر از كار او براي ديگران نمايان شد.

كنار كارها كه قدم مي زنم به راحتي سيگنال هاي مثبتي كه از طرف نقاشي ها و مجسمه ها به سمتم مي آيد را احساس مي كنم.تابلويي كه به قول رامين درمبخش "موناليزا" ي حسن آقاست!تابلويي كه من را به حال و هواي كارهاي ادوارد مونش مي بره...مجسمه هايي كه اغراق يك ذهن پاك درشون موج مي زنه.مردي كه در حال فلوت زدنه...پرنده اي كه حقيقتا حس عجيبي داره و به يك نقطه ي نا مشخص خيره مانده...زني كه به نظر ويولونيستي خوش قريحه است و قد بلندش من را ياد يكي از كارهاي جاكومتي مي اندازه.زن و مردي كه همديگر را در آغوش گرفتند و حقيقتا عشق عميقي بينشون در فورانه...تابلويي كه نبرد رستم و اسفنديار رو نشون مي ده و استاد حاضر مشار با هيجاني خاص راجع به شعري از شاهنامه كه با دستخط خودش پايين كار نوشته برايم صحبت مي كنه...

من اسم از بزرگاني مثل مونش و يا جاكومتي بردم...چرا كه اين ها را مي شناسم،ولي خود استاد حاضر مشار زماني كه برايم گفتند كه اين كارها به هيچ وجه تقليدي نيست.پي بردم كه به احتمال زياد استاد خبري از وجود اين نقاشان و مجسمه سازان نداشتند و همچنين فضاي كاري شان و يا سبك كاري شان شايد ندارند و حسي كه در ذهنشون به دنيا آمده،رشد كرده،پرورش يافته،بالغ شده را به صورت نقاشي و مجسمه بيان مي كنند.چيزي كه دقيقا همان چيزي اه كه هنر را گسترده مي كنه...و باعث مي شه كه اشك در چشمانم بياد... .

به قول استاد درم بخش "آكادميك" نبودن نقطه ي مثبت كارهاي حسن آقاي حاضر مشار است.در واقع "چرا" ي به راحتي ارتباط برقرار كردن با آنها همان بي آلايشي،بي سر و صدايي آنهاست...هماني كه از وجود خود استاد،از روحش سرچشمه گرفته.

هنر آن چيزي نيست كه فرياد بزنه...مي تونه زير پل كريمخان يك گالري واقعي باشه،مي تونه دنياي ظريف و زيباي يك پيرمرد "هنرمند" باشه.

پيرمرد ما كه صبح بلند مي شه...كار مي كنه و كار مي كنه....نقاشي مي كنه و مجسمه مي سازه.


 

...از اون شب به بعد نگاهم به هنر عوض شده.....واقعا عوض شده...هنر پيرمرد همه چيز بود....بعضي اوقات فراموش مي كنيم كه استادانمون چه كساني هستند.....

نمايشگاه جمعه افتتاح شد و حتما تا چند روز آينده هم هست.

گالري "آشيان نقش و مهر":ميدان آرژانتين-خيابان بخارست،خيابان هجدهم-شماره ي 4.

تلفن 88732987

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 11:26 |

CHARLIEROBERT PARRISH

نقش كوچكمان را بازي كرديم و تمام شد،با حقوق روزي پنج دلار.چند هفته منتظر مانديم نا نوبت به صحنه ي آخر برسد.چاپلين صحنه ها را به همان ترتيبي كه در داستان آمده بود،مي گرفت.چون همانطور كه جلو مي رفت،صحنه ها را از خودش در مي آورد.پيش از آنكه نوبت به صحنه ي آخر برسد،هنرپيشه اي كه نقش مرد دايم الخمر ثروتمند را بازي مي كرد،مريض شد و فيلمبرداري از صحنه ي ما سه ماه به عقب افتاد.در اين مدت من و آستين جويل مقداري قد كشيديم،چند تا جوش غرور  به صورتمان اضافه شد و من براي بازي در نقش پادوي هتل ناچار شدم موهايم را كوتاه كنم.چاپلين وقتي ما را ديد،عصباني شد،چون كه ريختمان با صحنه اي كه قبلا گرفته بود،جور در نمي آمد.فكر نمي كردم خيال دارد بيرونمان كند،ولي عاقبت تصميم گرفت صحنه اي را كه قبلا گرفته بود،دوباره فيلمبرداري كند و بعد برود به سراغ صحنه ي آخر.

من ديگر هيچ وقت براي او در فيلمي بازي نكردم،ولي سال ها بعد كه تدوينگر فيلم شده بودم،با هم از نزديك آشنا شديم.يك بار از من خواست تا قسمتي از فيلم موسيو وردو را نگاه كنم.پنج برداشت از يك صحنه ي واحد بود،نماي ساده اي كه در آن چاپلين در پاي چند پله،رقص كوتاهي انجام مي داد.

بازي او در تمام برداشت ها خوب بودولي در برداشت سوم كمي زيادي به پهلو حركت مي كرد و يك كارگر برق كه به چراغي تكيه داده بود،به مدت يه چهارم ثانيه(شش كادر فيلم)ديده مي شد.

چاپلين پرسيد كدام برداشت ها را پسنديده ام.

گفتم:"برداشت دوم و پنجم را."

پرسيد از برداشت سوم خوشت نيامد؟"

گفتم:"چرا ولي آن كارگر برق..."

از جا پريد كه"به كارگر برق چرا نگاه كردي؟تو بايد به من نگاه كني.اگر كارگر برق به چشمت آمده،معلوم مي شود كه من نتوانسته ام توجه ات را جلب كنم."*

*بخشي از كتاب  Growing in Hollywood (ترجمه شده:بچه ي هاليوود).مترجم:پرويز دوايي.

رابرت پريش نويسنده ي كتاب متولد 1916 در شهر كلمبوس از ايالت جرجيا ي آمريكا است.اما بخش زيادي از دوران كودكي و نوجواني اش را در هالييوود گذراند و از حدود هفده سالگي به عنوان بازيگر جزء تقريبا پاي ثابت فيلم هاي جان فورد شد.در سال هاي در رشته تدوين در دانشگاه كاليفرنياي جنوبي تحصيل كرد.مدتي تدوينگر صدا،دستيار تدوين و بعد تدوين كننده ي اصلي فيلم ها بوددر اين مقام به جر جان فورد،براي فيلم سازان مطرحي همچون لوييس مايلستون،جرج كيوكر،ماكس اوفولس و رابرت راسن كار كرد و براي تدوين فيلم جسم و جان در 1947 اسكار گرفت و از 1950 با فيلم فرياد كن خطر به كارگرداني پرداخت.(برگرفته شده از مقدمه ي كتاب)

اگر فيلم روشنايي هاي شهر چارلي رو ديده باشين شايد يادتون باشه كه توي فيلم دو تآ پسر بچه ي روزنامه فروش بدجنس هستند كه از توي ني قلم به چارلي ماش فوت ميكنند.

يكي از او پسرا همين رابرت پريش اه!

+ نوشته شده توسط محمدحسین(الیاس) توکلی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 14:46 |