
تابستونی که گذشت تابستون خیلی جالبی نبود...یکی از علاقه مندی های من در زندگی اینه که صبح وقتی از خواب بلند می شوم و پرده را کنار می زنم یک هوای ابری در برابر چشمانم ظاهر بشه...البته فضای هوای برفی با بارونی متفاوته ولی هر دوشون رو خیلی زیاد تر از روزهای آفتابی دوست دارم.به همین خاطر هستش که وقتی یکی می گه "عجب روز آفتابی قشنگی!" خیلی دلخور می شوم و می رم تو خودم.
قشنگی تابستون برای من تا زمان رفتن به مدرسه یعنی همین دو سال و خرده ای پیش بود،و بعد از اون روزها،روزهای گرم تابستون در خیلی از اوقات تبدیل به روزهای کسل کننده ای برام شدن.می دونم که تابستون در جایی غیر از شهر خیلی زیبا تره پس می شه نتیجه گرفت یکی از دلایلی که نمی تونم با فضای تابستون ارتباط برقرار کنم حضورم در یک شهر بزرگه... .
یکی از دلخوشی هام در روز های تابستون این بود که بالاخره پاییز می آد...بعدش زمستون می آد...فکر کردن راجع به قدم زدن زیر هوای بارونی و برفی برای من لذت بخشه و خاطرات خوبم چند سال اخیرم اکثر در دو فصل آخر سال وارد دفتر خاطراتم شدن.تابستون برنامه های زیادی برای پاییز و زمستون کرده بودم.موسیقی های زیادی را کشف کرده بودم که زیر بارون یا برف گوش بدم...
امروز از طرف سازمان نظام وظیفه برام نامه اومد و با این که هنوز هم ذره ای امید برای معاف شدنم هست مشخص شد 18 دی وقت اعزامه...هیچ کس از اتفاقاتی که در این دو سال و خرده ای برام افتاده واقعا خبر نداره از این که چی شد که من اینطور شدم...این که دانشگاه نرفتم و حسابی عوض شدم،واقعا(منظورم کامل و دقیقه) خبری نداره،می دونم...این را هم می دونم که روزهای خوب زمستونم احتمالا روزهای دوره ی آموزشی خواهد بود...فکر کردن راجع بهش...فکر کردن راجع بهش...حالت عجیبی به درونم می ده...واقعا نمی دونم ترس اه یا بدگمانی اه یا شبهه است و یا تنها مور مور شدن بدنمه...اعتراف می کنم جراتم خیلی کم شده...
این روزها موسیقی خیلی کمکم می آد؛بیلی هالیدی،نات کینگ کول،لوییس آرمسترانگ،چت بیکر...موسیقی هایی که باید در حالی که دستانم را در جیب بارونی ام کردم زیر بارون یا برف گوش بدم...ولی...


