<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>UNTOLD TALE</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Dec 2009 12:15:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اين يك خاطره نيست...</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;محمدحسين توكلي&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.coroflot.com/user_files/individual_files/299867_kYAdu8c5VnRMfWqhKpHXfUWMp.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وارد كتابفروشي مي شوم.اين بار پيشنهادي براي خريد در كار نيست.و اتفاقا نكته ي جالب همينجاست و مي دونم كه پيشنهاد ي كه بايد به من داده بشه داده خواهد شد.نه از كسي و نه از منبعي،پيشنهاد نجواي درون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از كنار قفسه ها قدم مي زنم،خودم هم دقيق نمي دونم به دنبال چي مي گردم.كتاب هاي آشنا(كتاب هايي كه خوانده ام و قرار بوده بخوانم،با دست،با رنگ،با بو خودنمايي مي كنند.)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز هوا گرفته بود و من از صبح منتظر بارون بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كفش هاي خانم ميانسالي كه كنارم ايستاده چند لحظه از فكر كتاب بيرونم مي كند،آرام سرمو بلند مي كنم.چهره به طرز غريبي آشناست .رويم رو به سمت قفسه ي كتاب هاي فرانسوي بر مي گردونم.اشعار فرانسوي.اسم شاعر را قبلا نشنيده ام ولي شايد پيشنهاد امروز همين باشد.چيزي بهم مي گه بيشتر دقت كن.خم مي شوم تا رديف هاي پاييني جلو چشمانم بيايند.كمر دردي كه از خواب ناميزون ديشب به سراغم اومده و سينوس هاي چرك كرده ام زياد دولا نگه ام نمي داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرپا مي ايستم و دوباره به خانم ميانسال نگاه مي كنم كتاب دوبليني ها ي جيمز جويس را ورق مي زند و تا اسم جيمز جويس را مي بينم كتاب را مي بندد و در قفسه مي گذارد.بر مي گردم به سمت كتاب هاي روي ميز.مرگ در مي زند وودي آلن را مي بينم.عقايد يك دلقك هم همينطور.صدايي از پشت سر تنمو مي لرزونه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-آ...ببخشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر مي گردم با مكث مي گم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-بله... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو چشمانم خيره شده است:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-شما...آقاي...آقاي توكلي هستيد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مطمئن شدم كه قبلا هم رو ديديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-بله...همديگرو مي شناسيم؟معذرت مي خوام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمي دونم چرا معذرت مي خوام!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-آه...بله...من سحرناز هستم.دوست همسر كامران جان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عرق سردي از پيشانيم سرازير مي شه.پارسال قبل از تابستون رو به ياد مي آرم.كرج...امامزاده طاهر...كبوتر روي سنگ قبر محمود جلوم با پرهاي خونين پرواز مي كند...و بعد تصويري از شامي كه توي اون رستوران زيرزميني در مهرشهر خورديم.و بعد صحبت راجع به سلينجر،بوكوفسكي،كولويتز و حتي آندره برتون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بي اختيار دستانم در جيب باروني ام مي رود.نمي دونم چرا منتظر مي شوم تا الان كامران با خانمش از پله ها پايين بيايند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خانمي حدودا چهل ساله كه رو به رويم با يك كتاب زرد رنگ كه حتي حدس هم نمي توانم بزنم چه كتابي است،ايستاده است نگاه مي كنم.نگاهم قفل شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صداي باران شديدي كه شروع شده داخل كتابفروشي مي پيچد... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 12:15:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقطه نظر خوبیست دیدن عالم به مثابه یک رویا</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=Dream hspace=0 src=&quot;http://www.chineseartpaintings.com/images/images/NMsy004A.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;It is a good viewpoint to see the world as a dream. When you have something like a nightmare, you will wake up and tell yourself that it was only a dream. It is said that the world we live in is not a bit different from this&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نقطه نظر خوبیست دیدن عالم به مثابه یک رویا. آنگاه که چیزی چون کابوس بر تو حادث گردد بیدار می شوی و به خود می گویی که این فقط یک خواب بود. گفته می شود دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم نیز چیزی از این دست است.&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;&quot;Yamamoto Tsunetomo,&quot;Hagakure: The Way of the Samurai&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كتاب دوست بازيافته نوشته ي فرد اولمن با ترجمه ي مهدي سحابي مدت زيادي اه كه توسط نشر ماهي چاپ شده...پيشنهاد مي كنم بخونيدش.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 16:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واقعيت،خوشبختي،شادي</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Henri Cartier Bresson`s Photo&quot; hspace=0 src=&quot;http://mgphotography.us/blog/wp-content/uploads/2009/08/henri-cartier-bresson.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;photo By:Henri Cartier Bresson&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;واقعیت همیشه خیلی دیر خودش را نشان می دهد.غریب ترین تفاوت میان خوشبختی و شادي این است که خوشبختی جامد است و شادی مایع.&quot;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله...من کاملا با این مساله موافقم...شاید براتون پیش اومده باشه که با کسی باشید و احساس کنید ک این شخص همون شخصی اه که مدت ها به دنبالش بودید...اما اتفاقی باعث می شه که همه چیز تمام بشه...همونقدر که فاصله ی خوشبختی و بدبختی بسیار کوچکه...فاصله ی علاقه و نفرت هم به این صورته...خیلی این مساله عجیب و مرموزه و در موارد زيادي صدق مي كنه...خواستم درگوشی باهاتون در میونش بگذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیشنهاد این پست هم اين مجموعه داستان یعنی &quot;دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم&quot; اه و هم یک ترانه زیبا به اسم &quot;I walk the line&quot; از Johnny Cash.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم(نه داستان)،جروم دیوید سلینجر؛ترجمه احمد گلشیری-تهران:ققنوس ۱۳۷۷.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 19:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>André Kertész</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;looking at the circus&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.masters-of-fine-art-photography.com/02/artphotogallery/database/andre_kertesz_04.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;Looking at the circus,Budapest,1920&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 07:17:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Marcel Capille</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Marcel Capille By M.Hossein.Tavakoli&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.2ql.net/uploads/1254804269.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مارسل كاپيل(Marcel Capille) رو قبل از سربازی ام طراحی كردم.اول قرار بود كه فقط به عنوان كاراكتر اصلی در يك سری داستان كه تو ذهنم بود و قرار بود بنويسم حضور داشته باشه اما بعد تر با صحبت هايي كه با يكي از دوستانم كردم به اين فكر افتاديم كه مي تونيم مارسل رو از حالت کاراکتر كتاب خارج كنيم و در يك فيلم انيميشن هم ازش استفاده كنيم... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يك پسر پر انرژي كه مي خواهد از حقيقت خيلي چيزهايي كه دور و برش وجود دارند در حركت اند و حتی ايستاده اند،سر در بياره... .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 11:09:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آماده باش برای استفاده از هوای خوب!</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;paris street,rainy day by Gustave Caillebotte&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.howstuffworks.com/gif/paintings-by-gustave-caillebotte-2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كم كم داره هوا خوب مي شه...وقتي هوا مي گيره من مي دونم كه روزم خيلي با روزهاي ديگه فرق مي كنه...وقتي هوا باروني اه طعم صداي ترومپت و پيانو خيلي راحت تر زير زبونم مي چرخه...حس عجيبي اه واقعا...كه مي دونم بعضي هاتون مثل من ممكنه اين حس رو تجربه كنيد ولي ندونيد كه چه اسمي مي شه روش گذاشت...بهتره دنبال اسمش نباشيم...دستامونو بكنيم تو جيبامون...و بگذاريم همينطور كه شوپن مارش عزاش رو مي نوازه قطره هاي بارون زمين رو برق بندازه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; يكي از مسائلي كه بيشتر از هر موقع ديگه اي در فصل خزون و زمستون به سراغم مي آد مساله ي تنهايي اه.كنار اومدن با تنهايی...منظورم اينه كه ممكنه در طول سال همه ی روز هام رو بتونم به تنهايی بگذرونم ولي توي روزهاي باروني و برفي قضيه خيلي فرق مي كنه،نمي تونم انكار كنم كه تنهايي زير بارون قدم زدن يك خوشي غريبي داره ولي گاهي اوقات ترجيح مي دم اين خوشي غريب رو نداشته باشم و به جاش كسي باشه كه بتونم حرف هام رو باهاش در ميون بگذارم و بتونم لذت حس كردن بوي علف خيس خورده و خاک نم دار رو باهاش تقسيم كنم.اين در ميون گذاشتن حرف ها مخاطب خاصي رو مي طلبه كه هركسي مي تونه براي خودش تصوري از اون مخاطب داشته باشه.خيلي خوبه كه كسي باشه كه بتونه تو رو بفهمه...تمام و كمال...البته اين شايد خيلي ايده آليستيك باشه مي دونم ولي خب وقتي كسي كه كنارت قدم مي زنه بتونه به معناي واقعي بهت انرژ‍ی مثبت بده اون موقع است كه از تك تك لحظاتت حتي از هم زدن پلك هات هم لذت مي بری ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; از اين به بعد سعي مي كنم هر چند وقت يك بار يك پيشنهاد بدم.يك پيشنهاد از هر نوعي كه بشه با افتخار بشه در ويترين پيشنهادات گذاشتش...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پيشنهاد اين دفعه يك موزيك مشهوره...يك ترانه ي خيلي دل انگيز...besame mucho كه اولين بار خانم  کونسوئلو ولازکوئز (Consuelo Velazquez) به دنیا آوردش و بعد خواننده هاي زيادي مثل دين مارتين،فرانك سيناترا،الويس پريسلي،نات كينگ كول يا حتي گروه لوس پانچوس و دومینگوی مشهور اجراش كردند.اگر تونستيد و علاقه مند بوديد مي تونيد اين ترانه كه به حال و هواي اين روز ها هم نزديك هستش رو دانلود و بشنوید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين هم دو لینک کمکی كه بتونيد اطلاعات بيشتري در مورد این ترانه به دست بياريد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.harmonytalk.com/archives/000432.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;به بهانه درگذشت یک ترانه سرای لاتین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.harmonytalk.com/archives/000535.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;Besame mucho&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیش آر پیاله را که شب می گذرد*</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG alt=&quot;سربازي محمدحسين توكلي&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/mohmtbezn2nas79iuy5a.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي داخل جريان ناخوشايندي قرار مي گيری...آرزو مي كنی كه هر چه زود تر از دستش راحت بشی.خب اين يك حقيقته كه هيچ كسی دوست نداره در شرايط سختی قرار بگيره و با لباس فلزی زير رگبار و رعد برق قدم بزنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولي همانطوری كه مشخصه تجربه چيز خوبی اه.به شرطی كه تجربه باشه!منظورم اينه كه لباس فلزی و رعدوبرق باعث نشه كه برق بگيردتت و از اين دنيا خداحافظي كني...اگه بتونی و بری يك پناهگاه پيدا كني اونوقته كه وقتي آسمون غرش ها تمام شد به خودت مي گی كه &quot;واقعا شانس آوردم!&quot;.و اونوقته كه اگه يك روزی سرتو داخل يقه ي بارونی ات كرده باشي و داری به یکی از آهنگ هاي چت بيكر گوش می دي به آسمون كه نگاه مي كني و آن روز سخت را به ياد مي آري و به خودت افتخار مي كنی كه تونستی جون سالم به در ببري و به معناي واقعی حالا مي تون از قطره های باران كه خيابان را براق تر از قبل كردند لذت ببري.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا من بارانی تنمه و دارم زير باران قدم مي زنم...4 ماه و خرده اي زير رعد و برق ها و آسمان غرش ها دنبال يك پناهگاه گشتم و با تلاش زياد پيداش كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سربازی من ديگه تمام شد...تو اين مدت اتفاق هاي زيادی برام افتاد...و حالا...حالا كه تا چند روز آينده به طور كل سربازی براي من تبديل به يك تجربه مي شه مي تونم بگم كه تجربه ی خوبی بود.در واقع يك رخداد بد و يك تجربه ی خوب!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من نتونستم بيشتر از اين تحمل كنم و بعد از يك ماه تلاشم نتیجه داد و معافيت پزشكی گرفتم.مجبور شدم معافيت پزشكی بگيرم و چند ماه باقي مونده را به سطل آشغال بندازم.بيشتر از اين خدمت برای من مي تونست مريضی بزرگي هديه بياره كه درمانش به اين راحتی ها امكان نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر حال ديگه بايد كم كم از حال و هواي اون روزهای خارج از منطق و بي معنی كه در عين تفاله بودن(برای لحظاتی که به عنوان لحظه ی حال تجربه می کردم) در جايگاه يك تجربه تبديل به جواهراتي گرانبها مي شوند خارج بشوم و به فكر شروع دوباره ی زندگی ام باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در ضمن از همه ي دوستان كه تو اين مدت با حرف ها و انرژي هاشون باعث تسكين حال ناخوشم شدند ممنونم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*&lt;FONT size=1&gt;برگرفته از رباعی خیام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;این غافله عمر عجب می گذرد     دریاب دمی که با طرب می گذرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;ساقی غم فردای حریفان چه خوری     پیش آر پیاله را که شب می گذرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 11:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه گذشت بر ما!</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;چند شب پيش بازداشتگاه بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فقط به خاطر نشستن...نشستن زماني كه بايد كار مي كردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خيلي وقته كه اينجا نيامدم...نمي دونم چند نفر واقعا نگرانم شدند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دو ماه و خرده اي پيش بود كه نوشتم دارم مي روم،حالا دو ماه و خرده اي از سربازي من مي گذره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توي چند خط واقعا نمي تونم بنويسم كه چي به من گذشت،چه بلاهايي سرم آمد،چه كارهايي كردم كه تا قبل از اون فكر انجام دادنش هم آزارم مي داد(مثلا نگهباني يا پاسداري و يا حتي تيراندازي!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دوران آموزشي من در يگان ويژه،يگان دوم گذشت و شانس بزرگي كه آوردم اين بود كه من يك سرباز آموزشي توي آن پادگان لعنتي بودم و الا مجبور بودم(مجبورم مي كردند!) كه باهاشون به ماموريت بروم و با سپر و سيم و چوب به جان مردم بي گناه بيافتم!همونطوري كه خيلي از سرباز هاي ديگرو مجبور كردند و بعضي ها با كتف هاي در رفته و سر هاي شكسته برگشتند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خدارا شگر جدا كه من سرباز آموزشي بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعضي ها مي گويند سربازي خاطره ي خوبي تو زندگي آدم ها به حساب مي آد،مي گويند دوران سربازي دوران شيرين ايه...ولي به نظر من اصلا اينطور نيست...حداقل تا زماني كه خودت يك سربازي اينطوري نيست...حالا شايد يك سال بعد بگم دوران سربازي ام دوران جالبي بود ولي حالا كه سربازم هيچ وقت اين حرف را نمي زنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تو اين مدت از چند تا جمله و كلمه به شدت متنفر شدم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سركار...برپا...بشين...به خط شيد...بيا سر آمار...بدو رو بيا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتي دوران آموزشي ام تمام شد خيلي به خودم افتخار مي كردم...درسته كه من تا تونستم به قول بچه ها &quot;پيچيدم!&quot; و چند روزي را با يكي از دوستام در حال اجراي &quot;طرح لباس پلنگي&quot; كه خودم به سرگروهبان واحد پيشنهاد داده بودم روي ديوار سر در آسايشگاه خودمون و آسايشگاه درجه دار ها بوديم و حتي با اينكه آنجا تجربه ي گچكاري هم در كارنامه ي كاري ام رفت و يا اين كه توانستم يك مجموعه ي خيلي خوب از طراحي هايي كه از سرباز ها كشيدم درست كنم ولي دوران آموزشي با تمام تلاشي ها كه كردم نتونست جزو دوره اي از زندگي من قرار بگيره!يعني حتي نتونستم اسمشو خاطره بگذارم-كه شايد بعدا اينكارو بكنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حالا هم اين دوره ي سربازي خيلي زود تمام مي شود(حداقل 3 ماه ديگه) چرا كه توانستم از قوانين جديد استفاده كنم و از خدمتم 13 ماه كسر كنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من الان سرباز ستاد فرماندهي كل ناجا ام...شايد بدانيد كه نزديك ونك اه و من مي تونم يك ربعه از خونه تا آنجا بروم...دوران عجيبي را دارم مي گذرونم...حقيقتا عجيب...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند وقت پيش موقع برگشتن به خانه وقتي راننده از حال نه چندان خوبم با خبر شد جمله اي بهم گفت كه واقعا تكانم داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;خوشبختي رسيدن به خواسته ها نيست،خوشبختي لذت بردن از داشته هاست.&quot; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 18:24:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;درسته كه هنوز هم قضيه ي سربازي بخشي از افكارم را مخدوش مي كنه ولي جدا ديگه حال و حوصله ندارم كه در موردش فكر كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا يعني سه شنبه صبح بايد خودم را به پادگاني در حوالي اتوبان خاوران معرفي كنم.هيچ چيزي از بعدش نمي دونم...واقعا نمي دونم چه خواهد شد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/468b7a286d.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دارم خودم را در جرياني قرار مي دهم كه من را داره با خودش مي بره.وقتي توي يك قايقي باشي و ندوني كه جريان رودخانه كجا میبردت...هم مي ترسي و هم هيجان زده مي شي.من هم الان هم هيجان زده ام هم وحشت زده...اين مدت نتوتستم درست و حسابي به وبلاگم برسم.نمي خواهم بگم كه سرم شلوغ بوده، ولي نمي تونستم زياد سمت وبلاگم بيام و يك پست جديد و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زمان مي گذره...آدم ها بزرگ مي شوند...&lt;BR&gt;من جديدا به يك نتيجه اي رسيدم و اون هم اينه كه اتفاق در اكثر اوقات چيز خوبي اه!و اگر اتفاقي نيافته زندگي خيلي كسل كننده مي شه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیام می فرماید :&lt;/P&gt;&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;درياب كه از روح جدا خواهي رفت/در پرده ي اسرار فنا خواهي رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;مي نوش نداني ز كجا آمده اي/خوش باش نداني به كجا خواهي رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;الان هم حقیقتشو بخوایید تمرکز زیادی برای نوشتن ندارم...حتی مطمئن نیستم قبل از رفتنم بتونم در دفتر وقایعم چیزی بنویسم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 17:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوب است که هستم...</title>
<link>http://adherents.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند وقتی می شه که داخل آتلیه ی جدید مستقر شدم و می فهمم که داشتن جایی که آدم بتونه با خیال راحت کاراشو داخلش انجام بده چقدر غنیمته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;محمدحسین توکلی&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/42840756cd.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Apr 2009 09:34:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adherents&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>adherents</dc:creator>
<guid>http://adherents.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
